تبليغاتX
من و معلم فیزیکم

توی این هفته یک اتفاقات عجیبی افتاده.....

کلی تو این هفته غصه خوردم.......

میام ماجرا رو کامل بهتون میگم......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:34 توسط یک پسر متفاوت

سلام.....

توی اپ قبلی بهتون گفتم که با مصطفی جون قرار شد که کلاس خصوصی من شنبه ها ۴ تا ۶ باشه...

اما امروز داشتم با محسن توی کلاس حرف میزدم و بهش گفتم که امروز از ساعت ۴ تا ۶ با اقای اوکاتی قرار دارم....که یک لحظه گفت:یعنی چی؟۵ به بعد ما باهاش کلاس داریم....

با این حرف محسن من و خودش و سید که با محسن کلاس میره رفتیم درب کلاس دوم ریاضی و اقاقیا وکاتی رو صدا کردیم....

(محسن با ما نیومد من و سید رفتیم)

وقتی سید مصطفی رو صدا زد...امود و شروع کرد به صحبت!!!!!بعد چند ثانیه من گفتم سلام اقای اوکاتی....

انگار اصلا منو که کنار سید بودم رو ندید....

بهونه اورد و گفت که من مریضم و.....(ولی خدایش مریض بود....سرماخوردگی نسبتا شدید*)

ولی محسن یک لحظه اومد و گفت که نه اقای اوکاتی ما جمعه ازمون داریم و.....

بالاخره اقای اوکاتی فردا واسه اونا کلاس میزاره.....ولی من....

وقتی سید رفت من بهشون گفتم من چی؟گفت که مریضم!!!!منم بهشون گفتم واسه بقیه شاگرداتون که مریض نیستینبرای من مریض میشین....

بالاخره اقای اوکاتی رفت کلاس و ما هم.......

حرف آخر:شاید فردا با مصطفی جون حرف بزنم و شاید تا اخر این هفته یک جلسه کلاس بزارم...شاید

در ادامه مطلب نكاتي جديدي از مصطفي جون بخونيد....خبرهاي خيلي داغ....داغ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:28 توسط یک پسر متفاوت |

سلام...

امروز دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و زنگ تفریح اول رفتم پیش مشاور مدرسمون و بهشون گفتم که:من میخواستم با اقای اوکاتی کلاس خصوصی بردارم...!اگه میشه میخواستم شما باهاشون هماهنگی کنید....

مشاور هم گفت که من باهاشون حرف میزنم ولی ساعت کلاس ها  و دست مزد رو خودتون باید باهاشون هماهنگی کنید...

که من گفتم حالا شما باهاش حرف بزنید اگه قبول کرد من باهاشون حرف میزنم...

و قرار شد که زنگ تفریح بعد من برم خبر بگیرم....که وقتی رفتم گفتن باهاشون هماهنگی شده و شما برید باهاشون حرف بزنید...

بعد از زنگ تفریح ما درس شیمی داشتیم که معلممون به علت مریضی نیومده بودن و اقای اوکاتی در همون ساعت بت بچه های پیش تجربی توی نمارخونه مدرسه در حال امتحان گرفتن بودن...

بعد چندباری که تا در نمازخونه رفتم و برگشتم(یک احساسی بهم میگفت که نرم)

که رفتم و در زدم...!

البته باید بگم که قبل از این که بیام با خودم کلنجار میرفتم که واسه سلام دادن من دست رو دراز کنم یا نه

وقتی در زدم با اشاره دستم بهشون گفتم که بیان دم در....

وقتی اومد دوتا دستاش توی جیب های شلوارش بود و خودش واسه سلام دستشو دراز کرد...

و بعد سلام بهشون گفتم واسه هماهنگی کلاس اومدم که گفتن خونه...گفتم نه مدرسه!!!

گفت پس باید با مدرسه هماهنگی کنی که در مدرسه رو باز بزارن...

منم که تمام اصرارم فقط 5شنبه ها بود گفتن نه من 5 تا 7 کلاس دارم که بهشون گفتم:باشه 7 به بعد میام خونتون که

گفتن که نه من بنایی دارم...

منم بهشون گفتم سال پیش که صاحب خونه رو بهونه کردین..حالا هم که بنایی...

که یک لبخند به لبهاش نشست....

بعد چند لحظه ای حرف...قرار شد که خودشون زمان کلی رو به ما اعلام کنن....

...................................................................................................................................

بالاخره ما اومدیم خونه و....هرچی منتظر زنگی یا اس ام اسی از مصطفی جون شدیم

..انگار نه انگار...

واسه همین من بعد از این که از کتابخونه اومدم واسش زنگ زدم دقیقا ساعت۱۸:۴۴

البته با این تفاوت که حرف های که بین تلفن با هم زدیم رو هم ضبط کردم.........

(که اگه تونستم واسه دانلود میزارمش*اگه شد*)

اقای اوکاتی مثل همیشه پشت تلفن خشن حرف زدن و....

گفتن شنبه ساعت ۴ بعدظهر مدرسه...

و وقتی باز من خونه ایشون رو پیش کشیدم چند باری از واژه *نه از این خبرا نیست*استفاده کردن...

و در اخر خودشون گفتم کار دارم باید قطع کنم

منم بهم برخورد ولی دیگه با این رفتارای اقای اوکاتی عادت کردم...

منم بعد از اتمام تماس بهشونsms دادم که:

هر وقت که من بهتون زنگ زدم اخرش گفتی که من کار دارم خداحافظ

باشه 5شنبه 7 به بعد میام خونتون!

باشه؟دیگه بهونه در نیار؟باشه دیگه*

تایید ارسال ساعت 18:53

منم فکر نکنم که بتونم برم خونه ایشون...!!!!!

حالا شنبه رو میایم کلاهمون رو هم باید بالا بندازیم....

ولی چی میشد که خونه داداش مصطفی جونمیرفتم ها؟ها؟

حرف آخر:شما دعا کنید که اقای اوکاتی اگه شده فقط...فقط واسه یک جلسه هم که شده خونش کلاس بزاره...تو رو قران سر نماز دعا کنید...خواش میکنم 

 

...متن sms هاي ارسالي به مصطفي جون رو در ادامه مطلب بخونيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:28 توسط یک پسر متفاوت |

سلام......

صبح یک شنبه يك ذره دير به مدرسه رسيدم...وقتي به طرف دوستانم رفتم...از بلندگو مدرسه اسامي من و بچه هاي كه صبح اجرا داشتند اعلام شد...

وقتي قران و....خوانده شد هنوز آقاي اوكاتي نيومده بودن....

ولي مشاور مدرسه ميكرفن به دست شد و شروع كرد در مورد آنفلوانزاي خوكي صحبت كردن...!

منم وقتي قران و... به طبقه بالاي مدرسه اومدم و گذاشتم سر جاشون ولي نرفتم توي صف!!!همون طبقه بالا رفتم تو كلاس سال پيشمون كه از پنجره اش كل مدرسه رو ميشد ديد زد و خيره به در مدرسه شدم تا اقاي اوكاتي با تندر90 شون وارد مدرسه بشن كه...بعد حدودا 5 دقيقه اي معطل شدن آقاي اوكاتي به مدرسه اومدن...!؟

منم بعد چند لحظه به سمت پله هاي راه افتادم تا برم طبقه پايين...كه اقاي اوكاتي هم به سمت طبقه بالا اومدن...و در پله ها با هم تنها شديم!!!

وقتي داشت ميومد بالا سرش پايين بود...!ولي منو ديد...وقتي از كنارش رشد شدم و چند پله اي از هم دور شديم كه من گفتم:عليك سلام

بعد چند ثانيه صداي صطفي جان بلند شد و گفت:سلام...البته خيلي اهسته و فكر كنم به اجبار...!

وقتي هم كه ميخواستم برم توي صف قرار بگيرم يكي از بچه هاي كلاس گفت:عشقت رو ديدي؟!

روز يك شنبه فقط اول صبح و زنگ آخر كه زده شد مصطفي جون رو ديديم..فقط همين...

* * * * * * * * * * * * * * * * *

روز دوشنبه:

اقاي اوكاتي وقتي به مدرسه اومد جاي واسه پارك كردن تندر90شون پيدا نكردن...!و معطل شدن تا صبحگاه تموم بشه و بتونن پارك كنن....

كه در همون لحظات بگو بخندهاي هم با بچه هاي اول صف ما داشت و كمي هم بچه هاي پيش دانشگاهي تجربي اذيتش ميكردن(با تيك كلام هاي كه مينداختن)


یک شنبه همین هفته:۱۰ آبان....من نتونستم برم مدرسه و هیچ اتفاقی نیفتاد...


همين چند لحظه پيش (علي الف) يكي از دوستام اين sms رو بهم ارسال كرد كه ترجيح ميدم حرف اخرم اين باشه...!

حرف آخر:انگاه كه تو در كنارم نيستي،شب يا روز خودم يك بهتر است؟چه بگويم:

اما ميدانم كه هر دو بي ارزشند،انگاه كه تو در كنارم نيستي

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:55 توسط یک پسر متفاوت |

سلام به همه دوستان....

به علت انفولانزای خوکی مارو سه شنبه...چهار شنبه...وپنچ شنبه تعطیل کردن...!!

(خوش به حالمون)

راستی همین جمعه یعنی ۸/۸/۸۸  ما دو تا مراسم کوچولو هم داریم...

بین خواهرم و پسر عمویم و داداشم و دختر داییم یک صیغه محرمیت در حرم امام رضا خونده میشه...

(هم عمو شدیم و هم دایی)

اول نمیخواستم برم و بعد از این تعطیلی ها و کمک فکر قید ازمون ازمایشی جمعه رو هم زدم و امروز بعد ظهر داریم میریم مشهد...


مامانم قول داد که پول کلاس خصوصی با مصطفی جون رو بده....حتما باهاش هماهنگی میکنم...


جریان یکشنبه رو هم بعد اومدن از مشهد بهتون میگم.....فعلا بای تا های

حرف آخر:واسه همتون مخصوصا اقای اوکاتی تو حرم دعا میکم...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:31 توسط یک پسر متفاوت |

 
log